سفری که روزهایم را در پیچ و خم جاده ها خلاصه کردو شب هایم را در ستاره های ناب هتل هزار ستاره خدا...
واژه هایم هنوز در مرخصی به سر میبرند به خوبی خودتان ببخشاییدشان!
نکته هایی از این ۲هفته:
- سفر تن آدم را درست میکند!
این رو من نمیگم یه جا درشت نوشته بود سفر کنید تا تندرست بمانید!
- گرما در همه ی شهرها مشهود بود من اگر دماسنج بودم روی ۴۰ درجه که میرسیدم میترکیدم همون بهتر که یه آدم نازنازیم که فقط عرق میکنمو غر میزنم!
- اگه آدم همسفر نداشته باشه یاد دلتنگیاش میوفته و حس غربت رو بیشتر میچشه!
- اگه بی انصافی رو کنار بذارم این سفر گرچه بلاجبار بودو بسیار طولانی اما باعث شد من فراموش کنم چیزایی که آزارم میدادو مخمو مختل کرده بود!!!
ممنون از همه ی مهربونی هاتون...
بابا همون باباست...
یه مرد هیکلیه شکم برآمده با موهای جوگندمی و قلبی که هرصبح برای قناری هاش پرمیکشه...و آب و دون پرنده هاش از نون شب خودش واجب تره!
مامان همون مامانه...
یه زن مهربون با روحیه ای لطیف تر از برگ گلاش...شمعدونی هاو محبوبه شباش!
منم هنوز همونم...منتهی کله شق تر!
سمج تر تو آرزوهام...
لجباز تر تو رسیدن بهشون...
پرمشغله تر تو این روزای باقیمونده تا مرداد...
تا نیمه های مرداد...
تا سرانجام بزرگترین ریسک زندگیه ۲۲ساله ام!!!
حس میکنم تبدیل شدم به یه بیمار ماکروسفالی مفلوک!
یه آدم با یه کله ی خیلی خیلی گنده...
و مغزی که متورم شده از فکروخیال!!!
یه مغز مختل شده که منو توی همه ی دوراهی هاو بیراهه ها تنها گذاشته...
قدرت تصمیم گیری مغزم شده قده یه نوزاد که از همه ی کارای دنیا فقط رفلکس مکشش فعاله...این روزای مغز منم همینطوریه!
تا دلت بخواد ورودی میگیره اما خروجی... نتیجه...نوچ!!!
دوست ندارم فضای وبلاگو غم بار باشه و مثل خودم از در و دیوارش اضطراب بریزه اما چه کنم حال این روزام اینطوریه میدونم بد طوریه اما امید دارم به خدایی که بزرگی و مهربونیش تمومی نداره...برام خیلی دعا کنین خیلی!
راستی...اراده چیز خوبیه اگه آدما تو دلتو خالی نکنن!
ادامه مطلب مربوط میشه به حسم نسبت به خبرای تاسف آمیز این روزا!
ادامه مطلب
بین زمین و آسمان مانده ام!
در غلافی از طناب و پیچ و مهره...
بین مهربانی خدا و بنده هایش گیر کرده ام!
دلم...قلبم...مغزم و همه اعضا و جوارحم توانایی تحمل این حجم بزرگ از مهربانی را ندارد!
به یک فرود...نه نه به یک سقوط آزاد نیاز دارد...از ارتفاع هزار پایی!
تا بیدار شوم ازین خواب خرسی لعنتی...
این پست حرفای دیگه ای واسه زدن داشت نه این چارخط شکسته پاره!
یه شب دراز باشه و یه فنجون قهوه باشه و یه چراغ مطالعه...
میز تحریرت باشه و یه خروار جزوه خونده نخونده...
یه عالمه پاراگراف باشن و یه ماژیک فسفری واسه یه عالمه کلمه قلمبه سلمبه...
دوباره تو باشی و سرت تو کتاب...
مغزت باشه خالی از قند واسه سوزوندن...
چشمات باشن زل زده به رقص کلمات... مخت باشه که هنگ کرده باشه...
حوصله ات باشه که سر رفته باشه... نقطه هایی باشن که سر خط نباشن...
پنجره باشه شب باشه ماه باشه کامل باشه!
دوباره تو باشی و سرت رو به آسمون...
چشمات باشن واسه دید زدن ماه آسمون...
جزوه های لوله شده ات باشن واسه رصد ماه مهربون!!!
سرنوشت اون شب اون جزوه ها فقط رصد ماه بود!!!
اما من گرفتم تخت خوابیدم چون شک داشتم که خدا به من و رویاهایم نیم نگاه هم نمی اندازد چه برسد به نگاه!
و چه بی انصاف شده بودمو لوس!
گاهی اینطور میشوم لجوج و عجول!
با یک من عسل اصل ومرغوب سبلان هم نمیشود خوردم...
اخم هایم را توهم میکنمو رویاهایم را سخت به آغوش میکشمو می فشرم که مبادا تنهایم بگذارند و در بروند!
نادان میشومو کوته فکر...و اعوذوبه الله بیخیال خدای بالای سرم میشوم!
خدایا من ناچیز راببخش!
میدانم هر دمو لحظه به فکرمی و فکرهایم را میخوانی!
هر بار که مینویسم نوشته های درپیتم را میخوانی!
حتی همین وبلاگ فکستنی را هم که آپ میکنم میخوانی...
میدانی از کجا فهمیدم؟
یادم هست دومین یا سومین پستم که بود رفتم به رویاهایم...میان انبوهی از ابرها که تا ساعتی فقط روی ابرها میغلطیدمو میخندیدم!
آن روزها فقط در حد یک رویا بود که به حقیقتش گمان نمیکردم و به دست یافتنش امید نداشتم تا همین هفته پیش...
که رفتم جنگلی که نامش ابر بود بر بلندای کوههایی که آسمان و ابرهایش را شکافته بودند!
جایی شبیه بهشت..میان وهم و رویا!
جایی که تنها کلمه ی خارج شده از دهانم خدا بود به فریادی هرچه بلندتر...
امشب هم از آن شب هاییست که پلک روی هم نخواهم گذاشت...چرا که فردایش از آن روزهای خاص و خوب خدا خواهد بود!!!
کاش خورشید یادش برود کی باید طلوع کند و از زور بی خوابی هایم زوده زود بیدار شودو بیدارم کند.
گپ دخترخاله پسرخاله ای یادت هست؟
چه شد که بحثمان به آن خانه کشید یادم نیست!
به خانه قدیمی بابابزرگ...به حیاط بزرگ خانه بابابزرگ!
به همه ی خاطرات تلخ و شیرینمان که در آجرآجر آن خانه جا خوش کرده بودند...
آجرهایی که شاهد بزرگ شدن خنده ها و گریه های نوه های بابابزرگ بودند و با مادرها و پدرهایمان پیر شده بودند.
تابستان هر سال تنها نقطه متمرکز و جمع شدن آن فامبل پر پروبال همان خانه بود!
و همان حیاطی که شبهایش قالی های لاکی را پهن میکردند و همه دراز به دراز رو به ستاره ها میخوابیدیم!
مثلا میخوابیدیم اما شما پسرها آن طرف حیاط پشت درخت توت و ما دخترها آن طرف تر نزدیک منبع آب تا صبح زیر پتو ریز ریز میخندیدیم
و وقتی بزرگترها تک و توک صدا بلند میکردندو می غریدند که لامصب ها کله تان را بگذاریدو بخوابید دیگر...خاله کوچیکه با هزار قسم و آیه خفه مان میکردو شروع میکرد به قصه تعریف کردن قصه های جن و پری و حمام های عمومی ترسناک شهر...دستمال های خونی بقچه های بی بی بزرگ و جن هایی که هرازگاهی می آیندو سرک میکشند!
مارا حسابی می ترساند اما به والله که لاف میزد ما بچه بودیمو زودباور...
بگذریم از شبهایش که روزهایش خوش تر بود و حیاطش که پسرخاله ها دوچرخه بابابزرگ را برمیداشتندو نوبتی دور آن دور میزدندو زنگ زنگ زنگ...
و ما دخترها دلمان به همان درخت توت خوش بود که اگر ۳تایی دور تا دورش حلقه میزدیم و دست به دست هم میدادیم دستمان بهم نمی رسید...
به همان که حتم دارم اگر الان بود همه ما و خاطرات ریزو درشتمان را یادش بود...هر چه نباشد آن درخت کمه کم قد عمر بابا ی بابای بابابزرگ که عمر داشت(خدایش بیامرزد هفت کفن را هم پوسانده)
درخت توتی که دایی ها و شوهرخاله ها بارها رفته بودند بالایش و شاخه های تنومندش را میتکاندند ما ذوق زده میپریدیمو توت های درشت را فوت میکردیمو مشت مشت میخوردیم...شاخه ها که لخت میشد..سطل های توت برای پسرها و دختر هاو عمو ها وعروس خاله ها نوه عمه ها...همه و همه که پر میشد یک طناب هم برای ما می بستند تا تاب بازی کنیم...
تاب تاب عباسی...خدا منو نندازی...
ما آن خانه و خاطراتش را دفن نکردیم قاسم دایی زدو آن روزهایمان را با آن ماشین های گنده خانه خراب کن خراب کرد...
همه ی درودیوار کاهگلی پر نقش و نگارش فرو ریخت دل کوچک و گنجشکی ما هم فرو ریخت...
و اشکی که سر مشکمان بود در آمد مثل همه ی این روزها که با یادش در می آید...
...
این سرسوزنی از آن روزها بود...حوصله کنید تا سرفرصت گوشتان را درد بیاورم!
ورم کرده بود به اندازه ی مشت یک مرد نامرد خدا!
سیاه شده بود به اندازه یک نیمه شب بی مهتاب لعنتی!
زن از آستانه تحمل بی پایانش حرف میزد که تازگی ها به نقطه صفر نزدیک شده...
ومن فقط تن کبود رنجورش را میدیدم که به کدامین گناه رنگین گشته؟
ابدا دل نازک نیستم اما به سان شبنم اشکم گرد شد گرد شد گرد شدو غلطید...و گونه ام تر شد!
تر شد از این همه درد...و حالم بد شد از دستهای این همه نامرد.
که از همه کارهای دنیا زن زدن را بلدندو بس...
حال من خوب است.
و ملالی نیست جز...
نه نه رودروایسی که ندارم ملال هست غم هست رنج هست...
اما خدایا شکرت!
شکرت نه به این خاطر که زن آفریده شده ام به این خاطر که نامرد آفریده نشده ام!
روز زن فرمالیته است...گرامیداشت مقام زن فرمالیتست وقتی در حقوق بشر حقوق زنان جایی نداره.
ارزش زن داره له میشه و ما به هم تبریک میگیم!
و من هنوز هیچ جوره تو کتم نمیره زنی که بهترین و آخرین تهفه آسمونیه اینجوری زیر دست و پاو مشت و لگد جون بده...
این پست دلیلش این روزاست که دارم میرم کارآموزی پزشک قانونی!
و ۹۰٪ مراجعه کننده های ضرب و شتم زن هایی هستند که مورد کتک کاری و حمله وحشیانه همسرشون قرار گرفتند!
اون وقت یه آه بکشی و یه ناله...و برگردی به نیشخند آینه بغلش که حالا خیلی ازت فاصله داره بگی:
هی دوست عزیز گاو ۱۰ برابر بهتر از شما رانندگی میکنه!!!
رفیق بی کلک مادر...
روزت مبارک
و من اینجا پشت پرده ی پنجره ی این خانه ایستاده ام...
تورا میبینم آنجا که خیلی از من دور است. نزدیک تپه هایی که به زحمت دیده میشود!
شبیه یک بغض شده ای یک بغض خام و مردد!
که نه میشکند و نه فرو میرود...
سورومورو گنده دارد عذابت میدهد...میسوزاندت...خاکسترت میکند
و دل تو نسیمی میخواهد که خنکایش نوازشت کند
حالت را جا بیاورد...
من هنوز دارم برای عمق حادثه ات چاره می اندیشم..گرچه بیخبرم از آن!
دستهایم بالا میروند بالای بالا...
در میزنم...آه خدا خانه ای؟
از آن بالا زبانه های آتش دل بنده کوچک ات را میبینی؟
خدایا من گوش شدم چشم شدم زبان شدم
اما هنوز سوداهای تکه تکه شده ی این مرد در زمان جریان دارد.
تو ای عظیم مهربان کاری کن...
............
باد آمد خاکسترها را برد
باران آمد آتش ها خاموش گشت...و حالا دل سوخته ات تر شده
دیگر چه میخواهی؟!!؟!!؟
داشت باد می آمد!
و من در راسته ی همان خیابان همیشگی بودم... که روزی ۱۰هزار بار ساعتها می ایستادم پشت ویترین کتاب فروشی ها و آمار کتابهای تازه از نشر در آمده را میگرفتم و خودم را جای نویسنده های کتاب تصور میکردم که.. هنگام عبور از آن خیابان همه کتاب فروشی های شهر برایم خم و راست میشدند و من سر تکان میدادم یا دست درست یادم نیست..فقط میدانم خیالاتی بود که از چپ و راست نیمکره های مغزم را احاطه کرده بود!
داشتم میگفتم...داشت باد می آمد ازین بادهای بچه طوفان که از درو پنجره و درخت گرفته تا کودک و کیف وکتاب را با خود می برد!من با هراس محکم تر از همیشه قدم برمیداشتم که گویی با هر قدم پایم را تا هسته ی زمین فرو میکردم که مبادا باد منه سرشناس شهر را با آن همه دبدبه کبکبه و کتاب های چاپ شده و نشده را تکان دهد و کتاب فروش های شهر هنگام مرتب کردن ویترین و برق انداختن شیشه اش مرا در هوا چسبیده به میله ایستگاه اتوبوس ببینند...
داشتم میگفتم...داشتم محکم قدم بر میداشتم که باد حریفم نشود و با کف دستهایم سرم را چسبیده بودم که نکند قدرت باد آنقدر زیاد باشد که فکرها و سوژه هایم نتوانند مقاومت کنند و باد آنها را با خود ببرد و کله ام بی فکر شود...
در همین خودخوری ها بودم که صدای پیچیدن یک لندرور قراضه جلو پایم و بوق گاوی مصغره اش از خواب بیدارم کرد!
آه باز یکی شوخی اش گرفته و صدای زنگ مبایلم را عوض کرده...
بعد نوشت:
بیدار شده ام..از خواب و خیالی که تمام ام را در بر گرفته بود!
و حالا نشسته ام...در اتاقی سرد که از بیرون پنجره اش باد می آید.
در لابه لای بادی که معلوم نیست از کجا آمده است..فقط حتم دارم که ساعتی پیش از من گذشته است!
از ترس بادی که با خودش خیال می آورد پنجره را میبندم...
دیروز باز دلم هوای کوه کرد!
رفتمو موقع پایین آمدن شیشه آب معدنی ام را که دیگر هیچ قطره آبی به آن نچسبیده بود پر کردم از هوای کوه...
حالا دیگر وسط کوه گرفتاریهایم به سرم نمیزند بزنم به کوه چون یک عدد هوای پاک کوه دارم بالای تاقچه اتاقم که هر روز صبح به من چشمک میزند!
به راز خلقت همه این قشنگ های کوچک دوست داشتنی...
که من باید خوشامدگویشان باشم به دنیا!
به دنیای مادرها و پدرها...
خوب ها و بدها...
خشم ها و خنده ها..
در روزی که اولین نفس و نگاهشان را روانه ام میکنند!
اولین فریادو اشکشان را...
و اولین عشقشان را نثارم خواهند کرد!
پس خدایا به دستهایم توان بده در بزرگترین و باشکوه ترین لحظه زندگی بشر نبض حیات معصوم ترین را باعشق و لبخند به امانت در دامان بهترین موجودت بگذارم!
may 5 مصادف با ۱۵ اردیبهشت روز جهانی ماما را به همه اساتید خوب و مهربونم همکارای گرامی و دوستای عزیزم تبریک میگم!!!
حمد میخوانم و بدرقه راهت میکنم.و تو لبخند میزنی ومیروی
برایت دست تکان میدهم و بوسه میفرستم با اینکه میدانم همیشه نجیب میشوی وسربه پایین به راهت ادامه میدهی و پشت به من دستت را به نشان خداحافظی بالا می آوری!به همین راضی امو شوق میکنم و تاظهرکه می آیی خوشحالم ودردلم به وجودت می بالم
به خانه آمده ای وچای به دست روی صندلی کنار اپن نشسته ای و محو تماشاوسراپاگوش منی
من پیشبند به کمر بسته امو در حال خوردکردن و سرخ کردن پیازها چون همیشه جیرجیرک میشومو برایت حرف میزنم
از همسایه که از مریضی مادرشوهرش که وبال گردنش شده به تنگ آمده و مینالد میگویم
ازهمکارم که صبح ها در اداره حین تایپ فاکس نامه های اداری بی آنکه چیزی بگویدیابا کسی حرفی بزند گریه میکند میگویم
از مرد نانوای سر کوچه که هرروز با اخم و تخم پول خوردها را میشمردو غر میزند
از زن چادر به سری که از شلوغی اتوبوس سواستفاده کردوخواست کیف پولم را بدزد ومن مچش راگرفتم بی انکه ابرویش راببرم 2اسکناس1000تومانی کف دستش گذاشتم و ایستگاه بعدی پیاده شدم میگویم
از سیاست صاحبخانه که همیشه اول ماه هوس میکند برایمان آش و سوپ قارچ بیاورد میگویم
و از همه تلنبارشده های دلم برایت حرف میزنم و توسرتکان میدهی و سرد شدن چای ام را به من گوش زد میکنی ومن باز یاد مهربانی تووخوشبختی خودمان می افتم
و به این فکر میکنم که اگر به یکی از همه خواستگاران رنگارنگ جواب داده بودم جز تو حالا چه روزگاری داشتم؟
یعنی بهتر از تو هست که نصیبم شود؟
نه نیست و نبود
حتی مادربزرگ هم به این نکته پی برده بود که تو از همه سربودی و من شانس آوردم
ادامه مطلب
امشب سرشارم از همه احساس های خوب دنیا!
شاید یکی از دلایلش جمع شدن همه خوشحالی هاو سرمستی های تمام روزهای هفته ام بود...
که بعد از ۲هفته خانه نشینی از اتاق ایزوله ی لانه مرغی ام بیرون آمدم!
و وقتی بیرون آمدمو هیاهوی کوچه را استشمام کردم ناگهان حس پرواز آمد سراغم...
و حتی در خیابان هم صورتم را که به سمت آسمان می گرفتم انگار خاکستری ترین و چشم نوازترین ابرها بالای سرم بودند
و ریه هایم...ریه هایم که دلتنگ حتی آن دود غلیظ شده بودند!
و آغوشم که پرحوصله شده بودو باز برای هر ترافیک و بوق و آژیری...
ولبخندم که بر هر آدمی خوشرو و اخمو باز شده بود!
عاشق و دلتنگ همه این خسته کننده های روزمره شده بودم!
همه اینها به کنار...
حس قشنگ این آخر هفته که بر همه اندامهایم چسبید!
همین که قرار است اولین تجربه را بدست بیاوریم...
همین حس خوشحالی توام با استرس...
که نمیدانم از عهده اش برخواهم آمد یا گند خواهیم زد!
کم چیزی نیست...
سرپرستی این همه آدم برای رفتن به ارتفاعات و دره ای که از اضطراب اسمش را هم به خاطر نمی آورم!
خدایا به ما ابهت مدیریت این برنامه را بده به منی که خدای سوتی ام!
و شما...شمایی که مرا میخوانید
اندکی دعا مرا بس...
ادامه مطلب
واگرروزی من مردمو کسی حتی آه هم نکشید بیخیال...
حتی اگر رهگذری فی سبیل الله پیدا نشد توی رودر وایسی گیر کند و یا علی گویان زیر تابوتم را بگیرد و نداند که مسافر بدبخت و مفلوکش کیست؟ پیر بود یا جوان؟ وقتش بود یا ناکام شد...
بیخیال...
ادامه مطلب
لطفا مرا باد بزنید حتی برای چند لحظه
دارم میسوزم ازین تب داغ 40درجه کوفتی
که دارد ذره ذره آبم میکند
و سرم
سرم دارد میترکد از درد
دردی که مثل سوراخ کردن یک دلر هر لحظه عمیق تر میشود
آن هم در شبهای نیمه قشنگی که پیاده روی هاو ایستادن های طولانی داشته ام
و حالا این خارش... این سوزش
قوز بالا قوز است
حالا سرم که بماند پاهایم
پاهایم امانم را بریده
دارند افقی عمودی تکه تکه میشوند و معلوم نیست بعد از همه این ماجراها تکه های پازل پاهایم را از توی کدام پستو..زیر کدام تخت واز لای کدام ملحفه پیدا کنم
چشمهایم سوسو نمیزنند اما
راستش را بخواهی آنها هم حال خوشی ندارند
و اعصابم که بیش از پیش داغون است
داغون که میگویم از غلظت غ آن میشود فهمید که
بیخیال دلم پشه جسوری را میخواهد
که صدای ناله های اندامهایم را که میشنود
جرات پیدا کندو به سراغم بیاید
درست بر بالای بالینم
بیایدو نیشش را تا ته ته جوش هایم فرو کند
و بکشد هر انچه جوهروجود این دانه های چرکی زشت و وحشیست...
